تبليغاتX
عشق جاوادان
عشق جاوادان
*~*~داستان هایی که حکایت ها زندگی مان است~*~*

 

قدرت کلمات

چند قورباغه ازجنگلی عبور می کردند که ناگهان ۲تا از انها به داخل گودالی عمیق افتاد . بقیه قورباغه ها درکنار گودال جمع شدند  و وفتی دیدند که چقدر گودال عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد

دوقورباغه این حرف هارا نشنیده گرفتند و باتمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سرانجام هم به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه ی دیگر باتمام وجود برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.هرچه بقیه قورباغه ها فریاد می زند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد. او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد . بقیه قورباغه ها از او پرسیدند "مگر تو حرف های مارا نمی شنیدی؟"

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. درواقع او درتمام مدت فکر می کرد که دیگران اورا تشویق می کنند.



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 17:3 توسط شکست خورده |
*~*~زندگی نمی خوام~*~*

نمی دونم

زمان میگذشت

روز به روز بزرگ تر می شدم

اما کابوس ها یک لحظه نمی گذاشتند

که آرام باشم

 

یادمه شبا که تاریک می شد

میبردنم توی اتاقا بعد صداهای وحشتناک در میوردن

که من بترسم

حالا بعد 14 سال هنوز وقتی شبا میخوام بخوابم

از ترس مردم

فیلم ترسناک جرئت ندارم ببینم

اینو همه خونواده دیگه می دونن

همه مسخرم می کنن مگه من چه گناهی کردم

دعواهای مکرر

میخوام برم بهزیستی

وایسادم تو رووووشووون

کنار نمیام

اینو مطمئنم

کلاس اول مدرسه اخلاص بودم توی زیتون کارمندیه

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 21:35 توسط شکست خورده |
*~*~معنی زندگی یعنی این؟~*~*

 

من باید چیکار می کردم

یه بچه ۴ ساله چی میفهمه از این شرو ورا

شبا گریه روزا گریه

جیغ داد

فریاد

خدایا مگر چه گناهی کرده بودم که آفریدیم؟

این فکر با من بزرگ شد توی تک تک روزنه های سلول های بدنم فرو رفت

ما پدر و مادرت نیستیم

تو بچه ی ما نیستی 

روزا میگذشتن

چیزی نبود که تموم شه

حرفی نبود که تکرار نشده باشه

خونواده ای پسر دوست آدم فروش

خیلی ها از من متنفر بودن

آخه چرا؟

چرا؟

پسر عموم بچه پرورشگاهیه

من بزرگ شدم رفتم مدرسه مشکلاتم بیشتر

بیشتر و بیشتر

این جمله هر روز برای من تکرار می شد

یه پدر مادر واسه خودت پیدا کن که دوست داشته باشن

شانس اوردم دیونه نشدم

یعنی الان خیلی ها فک می کنن که من دیوونم

شایدم باشم

اما خودم نمی دونم

حاضرم برم دیوونه خونه

برم تو بهزیستی

اما دیگه تو این خوونه نباشم

روز به روز برام زندگی سخت تر میشد

کلاس دوم دبستان رفتم یه مدرسه توی اهواز که خیلی الان معروفه اما نمی خوام اسمشو بگم

نمره های افتضاحی می گرفتم

چون کلاس اول مدرسه ای که بودم واقعا ضعیف کار می کرد

من اینجا اومده بودم و نمی تونستم نمره بگیرم

مامانم هر روز رفتارش با من بدتر میشد

می گفت بیا بشین بات کار کنم

وقتی کار می کرد دعوام می کرد

اگه بلد نبودم جرئت نداشتم بگم چون کتک می خوردم

تو سری می خوردم

همیشه خورد می شدم جلو همه

آبرومو می بردند

همیشه از بدیام می گفتن درصورتی که همه پدر مادر ا از خوبیا ی بچه هاشون حرف می زنن

حتی اگه بچه ه خیلی هم بد باشه

ولی من این طور نبودم

 



| *| نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 10:50 توسط شکست خورده |
*~*~معنی زندگی یعنی این؟~*~*

 

می خوام بنویسم

می خوام فریاد بزنم

شروع می کنم همه رو می نویسم

از اولین روزایی که یادم می یاد

آره یادمه من ۳-۴ سالم بودم شایدم کوچک تر

من بچه اهوازم تو اهواز به دنیا اومدم اولیمون خونمون فک کنم زیتون کارمندی بود اولین خونه ای که خودمون داشتیم

قبلش توی خونه ی مامان بابام زندگی می کردیم که من اونجا به دنیا اومدم

بعدش دومین خونمون رفتیم کوروش زندگی کردیم چندسالی اونجا بودیم گفتم که من ۳-۴ سالم بود اونجا یه همسایه داشتیم فامیلشون ... بود یه پسر داشتن که اسمش هومن بود من با هومن دوست بودم من دخترم اون موقع هم بچه بودم

قصه ی زندگیم عاشقانه نیست که بیام اینجا و بنویسمش نه

من ۱۴ سالمه اهل نوشتن حرف های عاشقانه نیستم

می خوام ماجرای تلخ زندگیمو بگم

می خوام بگم چقدر بد بختم بیچارم من چرا...

تا وقتی که این مامان و بابایی که من پیششونم گیر دادن به این که من با هومن دیگه نباید باشم و از این حرفا

بعد خونمونو عوض کردن ما رفتیم زیتون کارمندی دوباره خیابان حجت بودیم

زیتونیا خوب میشناسن که کجاست این خیابون حالا کاری به اینا ندارم صاب خونه یه پسر داشت که مشکل داشت یعنی از این بچه های استثنایی بود من خیلی ازش میترسیدم ولی خوب ما اون خونه رو خریدیم و صاب خونه هم بار کرد رفت اصفهان

یکم از داخل خونواده بگم

پدر مادری که باشون دارم زندگی می کنم :

یادمه ۴ ساله بودم که دعواهای وحشتناک بام می کردند کتک های وحشتناکی می خوردم اگه یکی از اعضای دیگه ی خونواده می دیدن که من دارم کتک می خورم میومدن با این پدر مادر دعوا می کردن که چرا بچه رو می زنید و از این حرفا

یادمه می گفتن که ما پدر مادر تو نیستیم

می گفتن که تو بچه ی ما نیستی

می گفتن برو واسه خودت یه پدر مادر پیدا کن پدر مادری که دوست داشته باشن



| *| نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 21:4 توسط شکست خورده |
*~*~عشق و دوستی~*~*

 

 


 

عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟

دوستی گفت : من دیگران را به سلامی با هم آشنا می کنم تو به نگاهی.

من به دروغی دیگران را از هم جدا می کنم تو با مرگ...

 

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 13:0 توسط شکست خورده |
*~*~اولین آغاز~*~*

اولین آغاز

اولین نوشته ای که می نویسم

 برای عاشقان

برای عشق جاویدم

بهم نظر بدین

بگید خوبه یانه؟

می خوام از زندگی تلخ خودم هم بنویسم

 

از استاد شهریار

حالا چرا؟

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

 

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

 

سنگدل این زودتر این میخواستی حالا چرا؟

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

 

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

 

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

 

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

 

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

 

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

 

ای شب هجران که در تو چشم من یکدم نخفت

 

این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

 

در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

 

خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

 

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟

 



| *| نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 12:52 توسط شکست خورده |


love-eternal

شکست خورده

love-eternal

http://love-eternal.blogfa.com

عشق جاوادان

عشق جاوادان

عشق جاوادان

عشق جاوادان

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog